ژان دارک و یا ژاندارک قدیسه و قهرمان ملی فرانسه در طی جنگ صدساله با کشور انگلستان ، در فرانسه‌ای ویران متولد شد که مرگ و کشتار طی شکست‌های صد سال جنگ، انسان‌ها را به دیار عدم می‌فرستاد که اصطلاحاً به آن دوران «مرگ سیاه» موسوم شده بود. او در جنگ صدساله بر ضد انگلستان، رهبری فرانسوی‌ها را برعهده داشت.


ژان دارک در منطقهٔ تاریخی فرانسه به نام لورِن ، در روستابی به نام دومرِمی (Domremy) واقع در مرز شرقی فرانسه و در در خانواده ای به نام آرک، در هنگام جنگ صدساله به دنیا آمد. پدر خانواده، ژاک، کشاورز و مسئول جمع‌آوری مالیات در دهکدهٔ دومرمی و همسرش ایزابل زنی دین‌دار و پاکدامن بود. خانواده آرک از قشر متوسط جامعه بودند. ژاک و یا ژان(Jeanne) پنجمین و آخرین فرزند خانواده بود. سه برادر و خواهر بزرگ‌ترش به ترتیب ژاکمَن، کاترین، پیر و ژان(Jean) نام داشتند.
پدر او چون نمی‌خواست فرزندانش در آینده وارد کارهای اقتصادی شوند اجازه نداد که آن‌ها به مدرسه بروند و خواندن و نوشتن بیاموزند. با این وجود ژان به کمک مادرش بعضی از دعاهای کتاب مقدس را حفظ نمود.
ژان دختری به شدت با ایمان، پاکدامن، راستگو، پرهیزگار و مهربان بود. از اینرو همه اهالی دهکده او را دوست داشتند. او دختری بود با موهایی تیره رنگ، قامتی متوسط و چشمانی درشت به رنگ قهوه‌ای (یا خاکستری). او چهره‌ای متبسم و صدایی دلنشین و زیبا داشت.

در اواسط تابستان سال ۱۴۲۴ یعنی زمانی که ۱۲ ساله بود هنگامی که در باغ پدرش قدم می‌زد در سمت راست خود در کنار درختی قدیمی نوری خیره‌کننده را دید. سپس صدایی مهربان و ملکوتی را شنید که او را خطاب می‌کرد. این صدا، صدای قدیس میشل بود. او با ژان صحبت کرد و گفت که او باید پیش ولیعهد رفته و با کمک وی فرانسه را نجات دهد. در روزهای بعد کاترین مقدس و مارگارت مقدس مرتب پیش ژان آمده و با او صحبت می‌کردند. ژان تا ۴ سال با هیچ‌کس راجع به نداهای آسمانی‌اش سخنی نگفت. سرانجام در سال ۱۴۲۸ برای نخستین بار این موضوع را با یکی از بستگانش در میان گذاشت تا بتواند به کمک وی به شهر وُکولور رفته و پس از اخذ اجازه از فرمانده آن شهر به مقر ولیعهد در کاخ شینون برود.

 

نمونه امضاء ژاندارک

                                                                                    نمونه امضاء ژاندارک


ژان از همان ابتدا به عنوان یک دختر شانزده ساله، خواهان خدمت در ارتش دوفَن بود، که به وی چنین اجازه‌ای داده نشد. یک سال بعد به وی اجازه داده شد که دوفن را در شینون ملاقات کند. او با پوشش مردانه‌اش (گفته می‌شود که ژان دارک، تا آخر عمر به دستور نداها از پوشش مردانه استفاده می‌کرده‌است) به سوی شینون سفر کرد و توانست در آنجا شارل را که خود را بین درباریانش پنهان کرده بود، پیدا کند و وی را از ماًموریتش مطلع سازد. بعد از اینکه ژان توسط کلیسا بازجویی شد، شارل با نقشه او در مورد آزادی اورلئان موافقت کرد، چرا که در آن زمان این شهر در محاصره انگلیسی‌ها بود. دو تن از برادران ژان دارک یعنی پیر و ژان نیز او را در نبردها همراهی می‌کردند.
ا درایت، شجاعت و اعتماد به نفس خود، ژان دارک توانست اعتماد سربازهای ناامید فرانسوی را به دست بیاورد و محاصره اورلئان توسط انگلیسیها را در سال ۱۴۲۹ بشکند.
به پاس خدمات دوشیزهٔ اورلئان، شارل هفتم لقب اشرافی دوک دولیس را به خانواده آرک اعطا و مردم دهکدهٔ دومرمی و یکی از دهکده‌های مجاور را از پرداخت مالیات معاف نمود. این قانون تا چند قرن بعد همچنان اجرا می‌شد. پیر و ژان (دو برادر دوشیزه) تنها فرزندان خانواده آرک بودند که از آن‌ها نسلی به جا ماند. نسل این دو برادر ژان دارک وارثان لقب اشرافی «دولیس» بودند.
در قدم بعدی، ژان سعی کرد، پادشاه را برای آزادی پاریس از دست بورگینیون‌ها متقاعد کند، که بی‌نتیجه ماند. بعدها خود ژان، حمله‌ای را به سوی پاریس آغاز کرد، که آن نیمه کاره باقی‌ماند. در تلاش دیگری برای آزادی کنپی ینی، در سال ۱۴۳۰ توسط بورگینیون‌ها اسیر شد. وی دو بار سعی به فرار کرد (برای دومین بار با پریدن از یک برج بیست متری) و در نهایت به پیر کوشون اسقفِ بووه و یکی از متحدّان انگلیسی‌ها فروخته شد.
ژان به کفر و الحاد متهم شد. در تاریخ ۲۱ فوریه ۱۴۳۱ در دادگاهی در شهر روآن حضور پیدا کرد. محاکمه ژاندارک درحالی آغاز شد که هیچ گونه اسناد و شواهدی علیه وی وجود نداشت.

 

تصویری از مراسم سوزاندن ژاندارک ثر هرمان استیلک


سی ام ماه می‌سال ۱۴۳۱، ساعت ۹ بامداد ژان را که پیراهن سفید و زمخت بلندی بر تن و کلاهی کاغذی بر سر داشت، سوار بر ارابه‌ای به میدان ویومارشه (واقع در بازارگاه قدیمی شهر روآن) بردند. بعد از ایراد خطبه‌ای در محکومیت ژان به او اجازه دادند که صحبت کند. ژان گفت که افرادی را که به او بدی کرده‌اند می‌بخشد و از مردم خواست که برایش دعا کنند. سپس او را به اعدامگاه برده و به چوبه‌ای که در میان انبوهی از هیزم‌ها بود، بستند.

ژان دارک، هنگام سوزاندنش شش بار نام عیسی را صدا زد. سپس هوشیاری خود را از دست داده و سرش به سمت پایین خم شد. این آخرین سخنان او بود. عده‌ای از مردم می‌گریستند. عده‌ای زانو زدند و برای ژان دعا کردند. جلادی که هیزم‌ها را روشن کرده‌بود با ندامت گفت: «ما قدیسه‌ای را سوزاندیم». بعد از مرگ ژان، خاکستر وی و قلبش را که نسوخته‌بود در رودخانهٔ سِن ریختند.

 

منابع : ویکی پدیا . دانشنامه اینترنتی

         سایت ظفرمند

رنک بازار

افزونه های جوملا فارسی